فرحزاد نوزاد

کنار جوی آب، خیره بر گوشتی شده‌ای که بر آتش زغال، روغنش را فرومی‌چکد، دنده به دندان می‌کشی. با من بیا به سال ١٣٨٢. بالاخره تو هم از داوطلبانِ جمعیت امام علی‌(ع) هستی. در دره فرحزاد پایین می‌روی. هرچه باشد جوان هستی و باید به ترس از تاریکی شب فائق آیی. به تو گفته‌اند مادرانی […]

ماه‌ رو

ممکن است هر چیزی خواب تو را بپراند. بختکِ کابوسی یا تشنگی یا حتی صدایی ناخوشایند. انگار که در معصومیت و آرامش خواب، نیست می‌شوی از هرچه درد بیداربودن و بسیار ناخوشایند می‌آید هر چیز که منجر به پریدن از خوابت شود؛ خِرخِرِ نفسِ گونی پر از زباله، صدای این کوچه‌های خواب‌زده است که کودکی، […]

تمام‌رُخِ نیمرُخ شده

سکوت شب‌زده بیمارستان، تقسیمی است بین دردی که امید به درمانش می‌رود و مرگی که بی‌درمان است. سال ١٣٨۶. ساعت دو نیمه‌شب در خاموشی طبقه منفی یک، خودم را به راهرو منتهی به آزمایشگاه و رادیولوژی می‌رسانم. زمزمه‌ای زیرلب داشتم: «خدایا! عاجزانه از تو کمک می‌خواهم. انتهای این راهرو، مرگ مظلومی دیگر نباشد». صدای خرخرِ […]

گریستنت دلیل سلامتی توست

فنتانیل‌ هزاربرابر قوی‌تر از هروئین است. رگ می‌گیرد. ذره‌ای هروئین و فنتالین درهم می‌آمیزد و به سرِ سوزنی تزریق می‌کند. جنونِ خون‌بازی. باز این داستانِ پیگیری خانه درمانِ جمعیت امام علی(ع) است که تکرار شده و من‌را به خاطره‌ای دور در سال ١٣٧۵ می‌برد. ٢۶ سال داشتم. هنوز پاسخ موجودیت خود را نیافته بودم که […]

هبوط اشک‌ها بر بودن بی‌دلیل

از جاده‌های مرگ‌بار نوروزی، شاعری بر بستر درد افتاده بود. به بالین قیصر امین‌پور رفته بودم. چند پرستار در کش‌وقوسش بودند. نخستین چیزی که نظرم را گرفت، سر تراشیده و بخیه‌های درشتی بود که از پیشانی تا پشت گردنش کشیده شده بود. تا که مرا دید، بعد از خوش‌وبشی ساده، شاعرانه پرسید: «من به چه […]

بودن یا نبودن مسئله این است

بود. وقتی که شهر رنگ صبح نگرفته بود. از خانه زمستان ۶۶ بیرون می‌زدم و با به‌هم‌ریختگی نوجوانی‌ام برای گشودن راز معمای بودن با اندکی شعر سهراب به کوچه‌های حجله‌زده جنگ می‌شدم و در بوی خنک صبح و صدای جاروی رفتگر که خواب خیال چهارراه ولیعصر را می‌ربود او را می‌دیدم؛ فیروزه، دختر کوچک فال‌فروش […]

نهال کجاست؟

گیج و گنگ شده‌ام. من در چهارراه ولیعصر چه می‌کنم؟ هرچه به ذهنم فشار می‌آورم، چیزی به خاطرم نمی‌آید. شاید قلبم با همنشین این‌سال‌هایش، آریتمی قلبی، همراه شده و دوباره از بی‌نظمی ضربان، خون به مغزم نمی‌رسد و ذهنم را گنگ و منگ کرده است. اکنون سال‌هاست که حال من به این منوال است؛ درست […]

بازی باخت باخت

من این گوشه از صبح کسالت‌بارِ ۴۶سالگی بیدار شده‌ام و آن گوشه جوانی از صبح سادگی‌اش برخاسته، بی‌آنکه بداند ساعتی دیگر نصیبش پخته‌شدن در آتش خواهد بود. همان سر صبح نان سنگکی گرفته و ناشتایی عجیب ما ایرانی‌ها را خورده. اندکی چربی به نام کره، با شیری ترش‌شده به نام پنیر در میان نان؛ همین […]

نامه س٫ بعد از آزادی

“به نام آفریدگار مهربان” 🔸آنقدر تنها بودم که تنهایی ام قابل به گم شدن در هیچ دنیای بی حد و مرزی نبود. خسته بودم از دست زمانه ای که خود به ناخواسته قلم به تقدیر آن زده بودم. ناگهان وجود گرم خدا را احساس کردم. 🔸احساس قابل به وصف نبود و هر چه بود عشق […]