ایران من

فعالیت‌های اخیر در استان سیستان و بلوچستان

 

فصل سیستان و بلوچستان از راه رسیده

سلام بر خانه‌های کوچک گِلی و کپرهایی که آن‌قدر بزرگ نیست که عنوان و مقام و صندلی ریاست بزرگان در آن بگُنجد و آن‌قدر کوچک نیست که محبت و شجاعت و شرافت و میهن‌دوستی در آن نگُنجد…

نه خیال کنی از خریدن این خانه خرسندیم …

نه خیال کنی خاطرمان آسوده از سقفی ساده که بر سر فرزندان پهلوان این دیار گسترده‌ایم…

نه خیال کنی کارمان تمام می‌شود به تقدیری ناچیز از مردی که جانش را در این روزگار خودپرستی، بیرق دگرخواهی کرد و چون نسیمی خنک در این جهنم داغِ منیت‌های فاسد بر جان ما وزید و رفت…

نه!

این چهاردیواری ساده، حتی کلماتِ آغازینِ خطابۀ پُردرد ما نبود. ما تازه نفس گرفته‌ایم، تا چیزی بگوییم… چیزی که قلب‌هایمان را از درد در هم می‌فشارد، چیزی به تلخی و سیاهیِ «محرومیت »؛ کلمه‌ای کوچک که تنها از هفت حرف الفبای فارسی تشکیل شده و تمامیت پهناورِ سیستان و بلوچستان ما را در پنجۀ خود به‌سختی می‌فشارد…

سلام بر سیستان و بلوچستان!

سلام بر اندوه شب‌های بی‌پایان فقر و گرسنگی و خشک‌سالی و آرزوهای خشک‌شده بر آستان دل‌های افسرده…

سلام بر خانه‌های کوچک گِلی و کپرهایی که آن‌قدر بزرگ نیست که عنوان و مقام و صندلی ریاست بزرگان در آن بگُنجد و آن‌قدر کوچک نیست که محبت و شجاعت و شرافت و میهن‌دوستی در آن نگُنجد…

از خانه‌هایی و مردمانی خواهیم گفت که دهه‌هاست فراموش‌شده‌اند، اما در بزنگاه‌های تاریخ – هرگاه مختصر رخصتی پیش آید- انسانیت را در چهره زنان و مردان غیوری چون زندۀاد حمیدرضا کنگوزهی به یادمان می‌آورد… به یادمان می‌آورد که پیش و بیش از آنکه گوشت و پوست‌واستخوان و ثروت و طبقه اجتماعی و تجمل باشیم، روحی هستیم یگانه با تمامیت هستی …

دوستان!

برخیزید!

فصل بلوچستان و سیستان از راه رسیده است!

شناسایی مناطق محروم و جمع‏ آوری آرزوها در استان سیستان و بلوچستان در طرح کعبه کریمان و طرح کوچه‌گردان عاشق ۱۳۹۵

کمتر در مورد این مناطق و انسان‏هایش شنیده‏ایم!

به‌منظور جمع‎آوری آرزوی کودکان جهت اجرای طرح کعبه کریمان و در هفدهمین آیین کوچه‌گردان عاشق در سال ۱۳۹۵ تیم اعزامی جمعیت امام علی (ع) شناسایی‌های خود را در روستای گَزّو در شهر خاش، زادگاهِ حمیدرضا گنگوزهی، معلم فداکار، روستای روتک در نقطه صفر مرزی، محل شهادت این معلم فداکار و روستاهای اطراف و نزدیک این روستا و همچنین دیگر مناطق محروم استان در شهرهای نیک شهر، قصرقند و چابهار انجام دادند. همچنین غربالگری سلامت مادران و نوزادان جهت اجرای طرح مادرانه با حضور پزشکان و مامایان بومی منطقه، راهی روستاهای عشایر نشین واقع در شمال شهرستان قصرقند منطقه کاجو شدند.

تیم شناسایی جمعیت امام علی (ع) به‌منظور جمع‎آوری آرزوی کودکان جهت اجرای طرح کعبه کریمان و همچنین غربالگری سلامت مادران و نوزادان جهت اجرای طرح مادرانه با حضور پزشکان و مامایان بومی منطقه در روز سه‌شنبه مورخ ۳۱/۱/۹۵ راهی روستاهای عشایر نشین واقع در شمال شهرستان قصرقند منطقه کاجو شدند.

روستاهای اینجیرکی، کلاتین دپ، دهیرک، دیواری، میراباد، سیاه تکان با دسترسی بسیار سخت از میان کوهستان و راه سنگلاخی بازدید شدند. به گزارش اعضای تیم اعزامی نکته قابل‌تأمل از مفهوم آرزو در میان کودکان بلوچ سکوت و نبود تصویر و یا کلمه‌ای برای میل به داشتن و خواستن بود اما آنچه قریب به اکثریت کودکان خواستار آن بودند امکان درس خواندن، داشتن مدرسه وجود معلم بود. این در حالی است که خیلی از کودکان با پایان مقطع دبستان به دلیل نبود مدارس مقاطع بالاتر در نزدیک محل زندگی‌شان ناگزیر به ترک تحصیل می‌شدند که به‌خصوص برای دانش‌آموزان دختر این چالش بیشتر وجود داشت.

در این روستاها مانند دیگر مناطق محروم در استان بیکاری مفرط و شیوع اعتیاد به مواد سنتی و صنعتی در میان مردان کاملاً محرز می‌باشد و این در حالی است که شغل اصلی آنان کشاورزی و دامداری است ولی به دلیل مسائل زیست‌محیطی و عدم‌حمایت‌های لازم بازدهی لازم جهت تأمین معاش خانواده را ازدست‌داده‌اند و به‌مرور فقر در فرهنگ منطقه رخنه کرده است.

همچنین اعضای تیم مادرانه جمعیت امام علی (ع) اعلام کردند، در غربالگری سلامت صورت گرفته در میان مادران در این مناطق مسئله بسیار مهمی که خود مشکل‌ساز است، نبود امکانات اولیه بهداشتی و زیرساخت‌های لازم (سرویس بهداشتی، حمام، آب شرب و …) می‌باشد. همچنین مسافت زیاد روستاها به واحدهای ارائه‌دهنده خدمات درمانی از یک‌سو نبود کارکنان پزشکی کافی، شیوع بیماری‌ها تسریع و رفع مشکلات در این مناطق به تعویق می‌افتد. به گفته یکی از پزشکان حاضر در منطقه، لازم است بیش از ۶ پزشک در این‌چنین مرکز پزشکی حاضر باشند اما در حال حاضر باوجود سه پزشک تنها فرصت خدمات‌دهی به بیماران مراجعه‌کننده به یک واحد وجود دارد، برای مثال در یک روز بیش از دویست بیمار را معاینه می‌کنند که این امر موجب می‌شود که سرکشی و معاینات سیار دوره‌ای از روستاهای اطراف امکان‌پذیر نشود.

همچنین طبق بررسی‏ها و شناسایی‌های انجام‌شده در این مناطق، سوءتغذیه نوزادان، مشکلات و عارضه‌های مادرزادی که بعضاً با پیگیری‌های اولیه قابل‌پیشگیری‌اند و همچنین بیمارهای زنان، بارداری‌های پرخطر و زایمان در کپرها … از دیگر مشکلات رایج در میان زنان روستایی بلوچ می‌باشد که گاهاً بی‌سوادی و نبود آگاهی لازم مشکلات را دوچندان نموده است.

همچنین از مشکلات فرهنگی منطقه می‌توان به چندهمسری و ازدواج کودکان دختر در سنین ۱۰-۱۴ با مردان سنین بالا اشاره کرد که این مورد خودبه‌خود به بازتولید فقر و فرهنگ فقر می‌انجامد. به گفته یکی از اهالی دختری در سن چهارده‌سالگی به عقد مردی ۴۵ ساله به‌عنوان همسر سوم درآمده بود.

خیلی از این مسائل موجود ریشه در فقر آموزشی و عدم دسترسی به امکانات رفاهی دارد و نکته شایان‌ذکر این است که کودکان و اهالی بسیار در بحث یادگیری، آموزش، هنر ورزش مشتاق و مستعد می‏باشند و در صورت تقویت این موارد خیلی از مشکلات مرتفع خواهد شد. می‌توان با بهره‏گیری از استعدادها، توانایی‏ها و ساختارهای بومی و حمایت کردن از آن‌ها در این مناطق به‌منظور فراهم آوردن شرایط بهتر کمک گرفت. به‌عنوان‌مثال اگر توانایی زنان در سوزن‌دوزی که هم‌اکنون نیز خیلی از خانواده‌ها با آن امرارمعاش می‌کنند، حمایت و فرصت عرضه آن مهیا شود، توانمندی و سلامت خانواده‌ها میسرتر خواهد بود.

کمک به خانواده معلم فداکار سیستان و بلوچستان – حمیدرضا گنگوزهی

تقدیری کوچک از معلمی بزرگ

و نقدی بزرگ بر کم‌کاری متولیان آموزش کشور

کم نبودند معلمانی که می‌گفتند مثل مرحوم گنگوزهی ۷ ماه است که حقوقی دریافت نکرده‌اند، حقوقی که حتی کفاف رفت‌وآمد یک ماهشان به روستا را هم نمی‌دهد.

همان‌گونه که با صدای بلند از حرکت انسانی عظیم معلم بلوچ میهنمان ستایش می‌کنیم، با همان صدا و بلکه رساتر، باید علل برقرار ماندن محرومیت‌های سیستان و بلوچستان خصوصاً در حوزه آموزش را به پرسش بگیریم.

============================================================

درحالی‌که شش روز از حادثه دل‌خراش جان باختن معلم فداکار بلوچ می‌گذشت، شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۵، نمایندگان جمعیت امام علی به شهرستان خاش رفتند تا مراتب همدردی و عرض تسلیت هزاران عضو جمعیت را از سراسر کشور به خانواده این عزیز بزرگوار ابراز نمایند. همچنین در این سفر از وضعیت دو فرزند عزیز حمیدرضا گنگوزهی اطلاع حاصل شد و در فقدان پدر، وضعیت تأمین آتیه فرزندانش رصد بررسی گردید. روستای محل زندگی خانواده پدری مرحوم حمیدرضا در فاصله حدود نیم ساعت از شهر خاش قرار دارد. یک روستای ساده با کمترین امکانات.

جمعیت امام علی(ع) درنهایت تصمیم گرفت به‌پاس قدردانی از این معلم فداکار اقدام به تأمین مسکن برای خانواده‌ایشان نماید، اگرچه اقدام جسورانه و ایثارگران معلم جوان کشورمان به‌هیچ‌وجه حتی اندکی قابل جبران نیست و هر ستایشی، در کنار عمل بزرگ او بی‌رنگ و بی‌مقدار است.

به همین منظور روز یکشنبه ۲۲ فروردین‌ماه با پیگیری نمایندگان جمعیت و رابطین آن در شهرستان خاش و صحبت‌هایی که با برادر حمیدرضا صورت گرفت، هماهنگی‌های اولیه برای عقد قرارداد یک باب منزل مسکونی در شهر خاش انجام شد. با دعوت جمعیت امام علی (ع) از مردم که قدرشناس ایران به کمپینِ “معلم فداکار سیستان و بلوچستان در نجات فرزندان ایران‌زمین تردید نکرد، در قدردانی از فرزندانش تردید نکنیم“، مبلغ لازم برای خرید این هدیه ناقابل در کمتر از دو هفته تأمین شد. سرانجام در روز یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ با حضور در یکی از دفاتر اسناد رسمی شهر خاش و با پرداخت مبلغ جمع‌آوری‌شده، همزمان با میلاد مولا علی (ع)، خانه موردنظر به قیمت ۱۴۸ میلیون تومان به نام خانواده معلم فداکار ثبت گردید. همچنین به‌رسم قدردانی از «عبدالرئوف شهنوازی» دیگر معلم فداکار بخش خاش که در حادثه مذکور دچار جراحت شده بود، هدیه‌ای تقدیمِ وی گردید.

اما تقدیر از بزرگ‌مردی چون حمیدرضا گنگوزهی، نافیِ کم‌کاری‌هایی نیست که حاصلش مدارس غیراستاندارد است. مدارسی که هر بار یا جان دانش‌آموزان یا جان معلمان یا جان هر دو را تهدید می‌کنند. همان‌گونه که با صدای بلند از حرکت انسانی عظیم معلم بلوچ میهنمان ستایش می‌کنیم، با همان صدا و بلکه رساتر، باید علل برقرار ماندن محرومیت‌های سیستان و بلوچستان خصوصاً در حوزه آموزش را به پرسش بگیریم.

وضعیت مدارس ازنظر ایمنی شرایط بسیار نامطلوبی دارد و نمایندگان جمعیت در بازدیدهای خود از اماکن آموزشی استان، با مدارسی مواجه شدند که آبستن تکرار حادثه تلخی هستند که در مدرسه روستای نوکجو از توابع روتک رخ داد و به مرگ دردناک مرحوم حمیدرضا گنگوزهی انجامید. باید از خودمان بپرسیم درحالی‌که انسان‌های ارزشمندی چون حمیدرضا گنگوزهی با این درجه از غیرت و ازخودگذشتگی می‌توانند چند دهه در جایگاه‌های حساس و اثرگذار، منشأ خدمات و تحولات عمیق و ریشه‌دار در آموزش‌وپرورش کشور گردند، چرا باید در اثر غفلت مسئولان در تأمین امنیت مدارس، جانشان هزینه شود؟!

اما مشکل ایمنی مدارس، تنها مشکل سیستم آموزش‌وپرورش در استان سیستان و بلوچستان نیست. علاوه بر فقدان شدید در بحث امکانات آموزشی و کمک‌آموزشی، یکی دیگر از بزرگ‌ترین مسائل مغفول مانده در این زمینه، تأمین نشدن رفاه حداقلی و حقوق معلمان این مناطق است. اعضای جمعیت در روستاها و مناطق محروم و مرزی این استان، شاهد معلمانی بودند که شب‌ها و روزها را با کمترین امکانات ممکن در مدرسه محل خدمت خود سپری می‌کنند! معلمانی که برای تدریس هر هفته ۴۰۰ کیلومتر سفر می‌کردند. معلمان روستای مرزی روتک، حرف‌های زیادی در دل دارند. یکی از این معلمان می‌گفت: “روز اول هفته هرماه به روستا می‌آییم، و تا چهارشنبه در مدرسه کار می‌کنیم، اما به دلیل مسافت زیاد و هزینه حمل‌ونقل، دو هفته یک‌بار به خاش برمی‌گردیم و سری به خانواده‏ خود می‌زنیم”.

وقتی هم که به شهر می‌شوند، تازه باید بروند مسافرکشی و یا کاری دیگر تا هزینه‌های زندگی خود را تأمین کنند. کم نبودند معلمانی که می‌گفتند مثل مرحوم گنگوزهی ۷ ماه است که حقوقی دریافت نکرده‌اند، حقوقی که حتی کفاف رفت‌وآمد یک ماهشان به روستا را هم نمی‌دهد؛ اما درخت مهر و عطوفت آنان، با عشقی باورنکردنی، بر سر دانش‏آموزان این خطه از مرزوبوم سایه افکنده است. بعضی از این معلمان جوان، دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد هم بودند و همزمان با تدریس در مدرسه، تحصیلات تکمیلی خود را ادامه می‌دادند.

عبدالحسین یکی از معلم‌هایی است که شب‌ها در مدرسه می‌خوابد. او برای ما از زندگی خود، زن و فرزند و شغلش و مدرسه‌ای می‌گوید که حدود ۲ سال است در آن مشغول به تدریس در مقطع ابتدایی شده است. در مورد طرح‏های خرید خدمت معلم‌ها صحبت به میان می‏آورد و از شرایط قراردادهایشان صحبت می‌کند. قراردادهایی که نادرست تنظیم‌شده‌اند ولی اطلاعی از آن ندارند و یا اینکه آن‌ها را مطلع نکرده‌اند! علاوه بر حقوق بسیار اندک این معلمان، تقریباً مدت‌زمان زیادی است که همین مختصر حقوق را نیز دریافت نکرده‏اند، ولی همچنان به‌منظور خدمت به کودکان سرزمین خود، مشغول به تدریس و خدمت در این مناطق هستند.

به گفته معلمان، کمبود وسایل تدریس ازجمله کتاب و لوازم‌التحریر، وجود شرایط خطرآفرین برای دانش‎آموزان، نبود امکانات ورزشی، نبود امکانات بهداشتی و آب آشامیدنی سالم و … ازجمله مشکلات و محرومیت‌های آموزشی در این مناطق می‌باشد. دغدغه اصلی این معلمان بی‌ادعا، کودکان بی‌شمار ساکن در مناطق دورافتاده روستایی بودند که به دلیل نبود مدارس کافی در مقاطع مختلف تحصیلی، فاصله زیاد روستاها و شهرها و همچنین جاده‌های نامناسب و خطرناک، امکان تحصیل در مقاطع بالاتر را از دست می‌دادند.

باوجود تمام مشکلات و محرومیت‌های موجود، همین معلم‌ها و انسان‌های فداکارند که چراغ دانش و مهر و معرفت را علیرغم سختی‌هایی که شاید حتی تصورش برای شهرنشینان ناممکن باشد، زنده نگه داشته‌اند. آنچه در این مناطق به‌وفور به چشم می‌خورد، چهره‌های معصوم و باهوشِ کودکانی است که اگر شرایط مساعد و حقوق بدیهی‌شان تأمین گردد، فردای سیستان و بلوچستان از تیرگی و اندوهِ امروزش بسیار متفاوت خواهد شد.

کمک به خانوادۀ یونس عساکره در خوزستان – ۱۳۹۴

گزارشی از واقعه مرگ دردناک یونس عساکره و اقدامات جمعیت در حمایت از خانواده او

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد …

شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ بود. حدود ظهر یکی از اعضای جمعیت امام علی در خرمشهر تماس گرفت:

  • سلام…
  • سلام.
  • یه خبر بدی رو می‌خوام بگم. همین الان یکی از جوونهای خرمشهر در شهرداری از فقر خودش رو سوزوند.

انگار یه لحظه زمان متوقف شده بود. به این فکر می‌کردم که چطور یک نفر به نقطه‌ای می‌رسد که خودش را به آتش می‌کشد. به این فکر می‌کردم که به آتش کشیدن چه معنی‌ای می‌تواند داشته باشد. به این فکر می‌کردم که حالا خانواده این مرد چه حالی دارند؛ و اینکه آیا این مرد زنده می‌ماند و برای درمانش چقدر هزینه باید بشود و آیا او خانواده‌اش چطور از پس چنین هزینۀ سنگینی بر خواهند آمد…

افکار گوناگون، چون حباب از سرم رد می‌شد و بلاتکلیفی جایگزینشان. فکر کردم شاید ننها کاری که بتوان در این لحظه انجام داد، همدردی با خانوادۀ فرد سوخته و کمک به درمان او باشد. لذا به ایشان گفته شد که ببینید برای درمان این جوان چه کمکی از دست ما برمی‌آید و خانواده‌اش چه نیازهایی دارند؛ و لطفاً یک گزارش بنویسید از چیزی که دیده اید و برایم بفرستید…

همان شب دوباره از خرمشهر تماس داشتم:

اسمش یونس بود. متولد ۲۸ اسفند ۱۳۶۲٫ ازدواج‌کرده و دو تا بچه کوچک داره، الیاس که هفت سالشه و رقیه سه‌ساله. همسرش هم خانم جوانی است. تنها درآمد خانواده دست‌فروشی یونس در دکه کوچکی در یکی از خیابان‌های خرمشهر بوده. صاحب‌خانه شون هم خواسته کرایه خونه رو زیاد کنه…

اون شب از خرمشهر گزارش مکتوبی به دستم رسید که از زبان یک شاهد عینی از ماجرا نوشته شده بود. بعداً با پرس‌وجوهایی که از خانوادۀونس و چند نفر دیگر از مردم خرمشهر کردم ماجرا را دقیق‌تر فهمیدم. داستان خیلی دردناکی بوده…

یونس یک دکه کوچک در کنار خیابانی در خرمشهر برای خودش دست‌وپا کرده بوده است. جایی که ظاهراً خیلی از افراد دست‌فروش دیگر هم آنجا بساط پهن می‌کنند و کار می‌کنند. ظاهراً ستاد سد معبر شهرداری چندین بار برای جمع‌آوری بساط دست‌فروش‌ها در این منطقه اقدام کرده است. حتی دکه یونس را چند بار برده بودند و او دوباره آن را برپا کرده بود. در آخرین مورد و پس‌ازآنکه فشارهای بسیاری بر روی دست‌فروش‌های منطقه آمده، صبح روز ۲۳ اسفند کسی با یونس تماس می‌گیرد و می‌گوید: «یونس دکه‌ات رو بردند.» یونس پریشان و ناراحت از خانه بیرون می‌آید و به سمت شهرداری می‌رود. خودش را به ستاد سد معبر می‌رساند و طلب می‌کند که دکه‌اش را پس بدهند… اما کسی انگار صدایش را نمی‌شنود. کسی نمی‌بیند که یک نفر بیکار شده است و شاید امشب نتواند غذایی به فرزندانش برساند.

بنا به گفته شاهدان عینی، مأموران شهرداری به یونس می‌گویند برو هر کاری می‌خواهی بکن، همین است که هست. یونس می‌گوید خودم را آتش می‌زنم. باز به او می‌گویند برو بزن…

یونس که در فشار شدیدی قرار داشته، تنها راه شنیده شدن صدایش را آتش کشیدن خود می‌بیند. یونس به‌جای اقتصاد مشکل‌دار جامعه، مفسدان اقتصادی، مأموران بی‌رحم و شهرداری‌چی‌ها خودش را مجازات می‌کند.

یونس خودش را به آتش می‌کشد. شاهدان عینی به ما گفته‌اند، که مأموران شهرداری موبایل‌هایشان را درآوردند و شروع کردند به فیلم گرفتن! و بعد چند نفر هم پیدا شدند که به فکر خاموش کردن یونس بیفتند ولی یونس در آتش می‌سوخت و خودش را به درودیوار می‌کوبید… چهار کپسول آتش‌نشانی آوردند و هر چهار کپسول ظاهراً خالی بوده است و ظاهراً منقضی شده بودند. سرانجام یک کپسول سالم می‌آورند و پس از پنج دقیقه سوختن، آتش خاموش می‌شود؛ اما یونس حالا دیگر دچار سوختگی درجه سه شده است. …

به رابط جمعیت در خرمشهر گفتیم هر کاری برای درمان یونس لازم است بگویند ما کمک می‌کنیم. ولی متأسفانه بعداً متوجه شدیم فضای بسیار شدید امنیتی درست شده است و اصلاً اجازه هیچ‌گونه کمکی به یونس داده نمی‌شود. نهایتاً نه به ما اجازه دیدن یونس را دادند و نه اجازه کمک کردن به او را دادند. فقط در دوم فروردین ۱۳۹۴ خبر فوت یونس را در بیمارستانی در تهران شنیدیم و همان روز قول دادیم خانوادۀونس را تنها نگذاریم.

بلافاصله با مدیرعامل و دیگر اعضای جمعیت امام علی صحبت کردیم. قرار شد طبق پیشنهاد مردم در واکنش به مطلبی که جمعیت در فضای مجازی در حمایت از یونس منتشر کرده بود، برای فرزندانش خانه‌ای خریداری شود تا مشکل مسکن آن‌ها رفع گردد. لذا ایونتی توسط جمعیت ایجاد شد و از مردم دعوت شد تا هر یک مبلغی اندکی از حداقل ۱۰هزار تومان برای خرید این خانه اهدا کنند. همچنین خانه‌ای در خرمشهر برای آن‌ها قولنامه شد. نیاز به ۱۰۰ میلیون تومان پول برای خرید خانه داشتیم که در مدت یک ماه این مبلغ تأمین شد.

از سوی دیگر پیگیر شدیم و از طریق رابط جمعیت در خرمشهر کار این خانواده را دنبال کردیم تا بتوانیم از شهرداری خسارتی برای این واقعه به نفع خانوادۀونس بگیریم. افراد زیادی در طی سه ماه نخست از درگذشت یونس به خانه آن‌ها رفتند. قول‌های زیادی داده شد. حتی شورای شهر با اذعان به خطای شهرداری قول داد یک مغازه به آن‌ها داده شود. (البته سؤال اینجاست چرا شهرداری که قول داده ‌امروز در نبود یونس به خانواده‌اش مغازه بدهد، قبلا حق داشتن دکه‌ای را برای یونس متصور نبود؟) همین‌طور وزیر بهداشت و خیلی افراد دیگر دولتی به خانۀ یونس رفتند و قول‌هایی دادند که هنوز محقق نگردیده است.

روزهای پایانی خرداد ۱۳۹۴

پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴؛ برایم روز خاصی بود. شب قبل از آن در خرمشهر میهمان خانوادۀ یونس بودم؛ و بعد میهمان مزار یونس شدم در نخستین روز رمضان. بر مزار یونس نوشته بودند: «…آتش تو هنوز افروخته است همچون آتشفشان…»

صبح، ابتدا رفتیم دفترخانه رسمی و سند خانه نوسازی را که با کمک شما برای فرزندان یونس خریداری شد، به نام این عزیزان زدیم و خانه را از فروشنده تحویل گرفتیم. به‌اتفاق به خانه جدید رفتیم… خانه، تازه آماده شده و همسر و دو فرزند یونس (الیاس و رقیه کوچولو) به‌زودی به آنجا نقل‌مکان می‌کنند. به خودم می‌گفتم: «کاش پدر بود و خانه نبود… خانه بی‌پدر چیزی کم دارد به‌خصوص وقتی‌که پدر خانۀونس مردی باشد که فقرای شهر را علیرغم تنگدستی خود رسیدگی می‌کرده است.» در خرمشهر شنیدم وقتی یونس از دنیا رفت، مردم بسیاری در این شهر گریستند چون یونس را دوست داشتند.

هرگز چشم‌های رقیه را فراموش نمی‌کنم وقتی در آن گرمای طاقت سوز، نگاهم می‌کرد و می‌دیدم در نگاهش سؤالی نهفته است…

رقیه ۳ ساله مهربانانه کنارم نشسته بود… الیاس هم همین‌طور… عکس پدرشان را بزرگ به دیوار خانه زده بودند… جای یونس در خانه خالی بود.

اولین روز ماه رمضان بود و ما از جمعیت امام علی میهمان خانه مردی شده بودیم که برای فرونشاندن آتش بی‌عدالتی‌ها، خود را مجازات نموده بود.

از پسر ۷ ساله یونس پرسیدم: عمو بزرگ بشی می‌خوای چیکاره بشی؟

گفت: درجه دار (منظورش پلیس بود.)

گفتم چرا دوست داری درجه دار بشی؟ مگه اونا چی کار می کنن؟

گفت: دزدا رو می گیرن پدرشونو در میآرن…

وقتی توی کوچه‌های فقیرنشین در گوشه گوشه خرمشهر قدم می زدم پیش خودم می‌گفتم: الیاس، پسرم، یه درجه دار باغیرت بشو که این سرزمین اگر درجه‌دارهای باغیرتی داشته باشد، بی‌عدالتی و فقر و اعتیاد جرئت نمی‌کند هرروز هزاران درد و رنج را به مردمان در گوشه گوشه ‌این سرزمین تقدیم کنند.