خاطرات اعضا 

 

 

اردوی اصفهان

 

 

گزارش یک اردو را خیلی ساده می­شه نوشت! می­تونم بگم که چهارشنبه شب (24/5/86) با قطار راه افتادیم به طرف اصفهان و فردا صبحش در مجتمع فرهنگی – ورزشی امام علی (ع) ساکن شدیم. می­تونم خیلی ساده بگم که از سی و سه پل و پل خواجو، مسجد شیخ لطف الله، بازار قبصریه، کلیسای وانک، باغ گلها و باغ پرندگان دیدن کردیم و می­تونم بگویم که در اردو مسابقه فوتبال برگزار کردیم و ... . در نهایت در روز یکشنبه (28/4/86) به تهران رسیدیم و این بود اردوی اصفهان ما و همین!

ولی در واقع همه این­ها نیمی از اردوی ما هم نبود! باید با مسئولیت و با عشق هر آنچه که نادیدنی و ناگفتنی و زیبا بود را نوشت تا یادمان نرود که اردوی جمعیت امام علی (ع) فقط تفریحی نیست... .

می­خواهم چند موضوع و اتفاق و نکته جالب را از این اردو ثبت کنم؛ اردوی خوب مرداد ماه سال 86:

 

* در بازدید از اماکن مختلف، هنگام پیاده روی­ها و هر زمان که به هر علتی وقت آزاد پیش می­آمد از بچه­ها یک سوال قشنگ می­پرسیدیم (با صدای بلند):

حالتون چطوره؟!

و بچه­ها همگی با هم پاسخ می­دادند:

عالیه!

این سوال و جواب لبریز از فریاد شادمانی، به خود بچه­ها و مراقبان و به همه محیط اطراف و عابران انرژی عجیبی می­داد. به طوری که در غالب خیابان­ها و محل­های تردد مردم می­ایستادند و کاروان شادمانه جمعیت را تماشا می­کردند.

در اردوی اصفهان بود که به وضوح درک کردیم معنی این جمله را که : «خنده بر هر درد بی­درمان دواست»! شرایط نامساعد اغلب این بچه­ها را می­دانستیم و می­دیدیم که با خنده­های زیبایشان چگونه شاید حتی بی آن که متوجه شوند، تسکین می­یابند؛ امید ما و بالاترین آرزویمان همین بود: دست کم در طول 4 روزی که این عزیزان در مسافرت هستند، رنج و بیماری و فقر را فراموش کنند و شادی روحانی کودکانه­شان را تجربه کنند؛ شادی روحانی که حق مسلم هر کودکی است: لبخند آسمانی ای که زندگی از این کودکان دریغ کرده است. زندگی ...؟ نمی دانم شاید «جامعه» کلمه بهتری باشد!

 

 

* شعر بسیار زیبا و ماندگار « ای ایران، ای مرز پرگهر» را از همان روز اولی که گردش در شهر را با اتوبوس شروع کردیم، به صورت جمعی تمرین و بارها و بارها تکرار نمودیم. می­خواستیم ناخودآگاه این بچه­ها، این نسل نوین را با سرزمین مادری­شان انس بیش­تری بدهیم. در دفعات اول بعضی از بچه­ها خواندن این سرود را خیلی جدی نمی­گرفتند بی آنکه توبیخشان کنیم و آمرانه بخواهیم شعر را بخوانند، از شرافت و غیرت مردان آزاده­ای گفتیم که برای سرزمین اهورایی­شان، به سادگی از جان عزیزشان گذشتند و گفتیم که حداقل کاری که می­توانیم بکنیم در حال حاضر و در این اردوی دوستانه کوچک­مان این است که این ترانه را عاشقانه بخوانیم و این که بی­تفاوت نباشیم ... و باید بودی و می­دیدی غیرت را که چگونه در نگاه زیبایشان هویدا می­شد.

 

*  دعوا هم در این اردو داشتیم بین بچه­ها که البته دعوای با برکتی بود و کلاس آموزشی بود: هم برای مراقبان و هم برای بچه­ها! معلمِ هم شدیم: خیلی ساده.

 

 یکی از روزها قبل از نماز ظهر دو تن از بچه­ها در نمازخانه محل اقامت گلاویز شده بودند. علت این بود که یکی می­گفت دیگری ژل موی مرا از ساکم برداشته است!!! از این که بر سر هر چیز بی­ارزشی این طور احترام و محبت به یکدیگر را فراموش می­کنند بسیار ناراحت و اندوهگین شدم و ناامیدانه حس کردم نمی­توانیم حتی کوچک­ترین تغییری در این بچه­ها ایجاد کنیم. با عجزی که به وضوح درکش می­کردم قبل از شروع نماز که همه به صف ایستاده بودند رو به بچه­ها کردم و گفتم:« نماز برای چی بخونیم؟... شماها که همتون سر نماز و در دعاهاتون می­گین خدایا در ظهور حضرت مهدی (ع) تعجیل کن فکر نمی­کنین چه قدر ایشون را غمگین می­کنید با این دعواهای بی­جا و بچه­گانه­تان؟!» بعد از نماز هم وقتی نوبت من شد که دعا کنم ... با صدای بلند به خداوند گفتم: «خدایا! حتماً ایراد از ما اعضای جمعیت امام علی (ع) است که نمی­توانیم این بچه­ها را با هم مهربان کنیم...! خدایا! به همه ما کمک کن حداقل تو این سه روزی که کنار هم هستیم از هم کینه به دل نگیریم و همدیگر را آزار ندهیم...!»

در واقع تلاشم این بود که خود بچه­ها به زشتی عملشان پی ببرند ... نمی­دانم که تا چه حد موفق بودم اما بعد از نماز هر دو نفرشان و حتی آن­هایی که در دعوا نبودند آمدند و از من معذرت­خواهی کردند ... و من در نگاهشان نه یک عذرخواهی اجباری که یک پشیمانی حقیقی و یک التماس کودکانه زیبا می­دیدم ... از خدا خواستم همیشه در چنین مواقعی عاجزم کند! ... تا از تدبیر خودم استفاده نکنم و جریان امور را به دستان نیرومند خودش بسپارم!

 

* شب دوم اردو بود. شیطنت بچه­ها بسیار زیاد بود و خوابگاه­های کناری روی ما حساس شده بودند. علی (یکی از مراقبان) از قبل در ذهنش بود که به سبک کلاس­های رهیافت یک حلقه انرژی با پسرها داشته باشیم. قطعاً اگر به شیوه معمول می­خواستیم بچه­ها را با توپ و تشر آرام کنیم و به نمازخانه ببریم ... نتیجه­ای نمی­گرفتیم جز پوزخند بچه­ها به حلقه و خنده­های زیرزیرکی و پچ­پچ­های بی­پایان!!!

سعی کردیم «اختیار»شان را درک کنند و خودشان تصمیم بگیرند. علی به بچه­ها گفت که اگر تمایل داشته باشند امشب می­توانیم یک خاطره بسیار زیبا داشته باشیم که هرگز از یادشان نرود. کمی سربسته درباره حلقه انرژی صحبت شد و بعد علی رفت و روی تختش دراز کشید و گفت اگر می­خواهیم برویم بالا و این کار را انجام دهیم باید در دو صف منظم بدون سر و صدا بایستید و در طول مسیر یک کلمه هم حرف نزنید و از صف هم خارج نشوید ... البته اگر هم نمی­خواهید بروید ایرادی ندارد انتخاب با شماست! دو دقیقه زمان دادیم تا اگر می­خواهند بروند آرام در صف بایستند.

به این ترتیب خیلی ساده و به صورت جمعی به این نتیجه رسیدند که می­خواهند بروند و به همین دلیل هم خیلی ساده و به اراده و تصمیم خودشان سکوت کردند و این بی­شک نخستین باری بود که در عمرشان تمرکز می­کردند تا به هدف معینی برسند: کاملاً به دلخواه خودشان!

در نمازخانه علی زارعان با بچه­ها حلقه­وار بر زمین نشستند. دستان یکدیگر را گرفتند و قرار شد هر کدام آرزویشان را بگویند و دقیقاً مشخص کنند که از زندگی چه می­خواهند.

سعی کردیم نشان­شان دهیم که محدودیت را با ذهن خودشان ایجاد می­کنند و خواستیم تا هرگز ذهن و قلبشان را عاطل و باطل خرج نکنند! خواسته مشخصی را تعیین کنند و با غیرت و مردانگی به سمتش حرکت کنند.

به بچه­ها گفتیم که مشکلات زندگی بسیارند و بسیار بزرگ و طاقت­فرسا هستند اما غیرت ما نباید به ما اجازه ناامیدی و کناره گرفتن از تلاش و پشتکار را بدهد.

پاسی از شب گذشته بود که بچه­ها، این فرشته­های پاک خداوند، این رنج­دیدگان کوچک اجتماع سرد و جامعه بی­محبت ما، دست در دست هم سجده­کنان به درگاه خدا به خوابی کودکانه و شیرین فرو رفتند: خوابی پس از گفتن آرزوها ... .

 

* یکی از عادات ایرانی­ها ترس از ابراز نظر و گفتگوی روشن و صریح است. همین عادت ناپسند موجب پندارگرایی و قضاوت برحسب ظواهر و تفسیرهای شخصی است. در واقع به جای آن که به سادگی نظر کسی را درباره موضوعی بپرسیم تلاش می­کنیم و تقلا می­ورزیم که از لابه­لای کردار دیگران منظورشان را دریابیم و خدا می­داند که دچار چه اشتباهات فاحشی شده­ایم و چه جدال­های بیهوده­ای به خاطر این سوء برداشت­ها تاکنون پیش آمده است.

می­خواستیم عادت سخن گفتن در جمع و ابراز نظر آزادنه را با بچه­ها تمرین کنیم. جلسه ارزیابی اردو را برگزار کردیم و از هر کسی خواستیم هرچه که یاد گرفته و یا هر پیشنهادی که دارد و هر تجربه­ای که به دست آورده با هر زبانی که می­تواند بگوید.

نگاه اولیه بچه­ها به این برنامه همان نگاه رایج همیشگی ایرانی بود: بیهوده دانستن و به شوخی و خنده گرفتن.

نیم ساعتی که از برنامه گذشت، کم کم بچه­ها شروع به تمرین حرف زدن در جمع کردند. خیلی برای ما مهم نبود که آن چه می­گویند تجربه­شان است یا فقط تلاش می­کنند که خودشان را در جمع به عنوان فردیتی جدا باور کنند؛ مهم نبود چون هدف ما هر دوی این­ها بود!

یکی از بچه­ها در پایان جلسه گفت:« ابتدا فکر می­کردم این کار بی­معنی است و بالاخره هر کسی چیزی یاد گرفته و لزومی ندارد که دور هم بنشینیم و این­ها را بررسی کنیم و درباره­شان صحبت کنیم اما الان می­بینم که از دوستانم و از سایر بچه­ها در همین مدت یک ساعت خیلی چیزها یاد گرفتم و ... »

من داشتم با mp3 player صدای بچه­ها و گفتگوهایشان را ضبط می­کردم. علی . ک یکی از بچه­های خانواده­ها مدام به پهلوی من می­زد و می­گفت من هم می­خواهم حرف بزنم و نمی­دانم چه بگویم و چه طوری بگویم!!!

من هم گفتم همین را بگو! ... بگو من فهمیدم که بلد نیستم در جمع صحبت کنم! و علی همین را گفت و این حرف دل خیلی­ها بود! به گمانم خیلی­ها به این نقص خود پی بردند و عملاً آن را درک کردند.

 

* ساعت 24 صدای دوست داشتنی قطار ... در مسیر بازگشت به تهران ...

راهروی باریک واگن … فرهاد یکی از بچه­های خانواده­ها علی را در آغوش گرفته!

می­گوید که این سفر خیلی خوب بوده و غمگین است که سفر دارد تمام می­شود … .

نمی­خواهد به زندگی طاقت­فرسای روزمره­اش برگردد. فقر و سیاهی و تنهایی در آن کوچه­های تنگ باز فرهاد عزیز ما را به خود می­خوانند. اما ما می­دانیم که فرهاد اگر عوض شود، اگر مردانه همت کند می­تواند منادی روشنی و پاکیزگی و عشق باشد … و این اردو و اردوهای دیگر و مجموع برنامه­های جمعیت امام علی (ع) تنها غایتی که می­جوید همین است که: فرهادها طعم شیرین زندگی را در گوهر درون خویش بجویند … که فرهادها بیاموزند که نورانیت و رضایت و ثروت در خودشان نهفته است و باید منشأ سعادت برای خود و دیگران شوند.

فرهاد و دوستش اسماعیل هنوز اندوهگین از پایان سفر در راهروی واگن شب زنده­داری می­کنند … اما ما به روشنی درونشان بیش از پیش امیدوار شده­ایم و می­دانیم که هنوز راه بسیاری باید پا به پایشان بپیماییم تا خود را باور کنند!

 

 

UP

 

 

تئاتر ستاره کوچولو

 

روز مراسم افتتاحیه جشنواره فرزندان مهر بود و فرزندان مهر آنچه در توان داشتند به نمایش گذاشتند...

 

گروه همخوانی و موسیقی بچه های مرکز بهزیستی کوثر واقع در منطقه شهرری،تکنوازی های زیبای میترا سلطانی و در آخر تئاتر ستاره کوچولو که بازیگران این تئاتر از فرزندان محروم خانواده های تحت پوشش جمعیت بودند.

 

من در آن روز درخشش بی نظیر مریم عزیزم را روی صحنه تئاتر دیدم. مریمی که تا دیروز برای کمک خرجی خانواده  با کرایه دادن چادر کنار یک امامزاده نگاه پر از ترحم و ضعف انگارانه مردم را تحمل میکرد درآن روز پذیرای نگاه تحسین برانگیز همان مردم بود.

مریمی که سه ماه از عمرش را با مادر و برادرهایش کنار پارکهای قلعه حسن خان زندگی کرده و زیر بار سنگین نگاهای دلسوزانه و بی خاصیت عابران و بعضا نگاه کثیف و هرزه لاشخورهای آدم نما بزرگ شده، روی صحنه تئاتر شاهد نگاه های سرشار از تائید و تحسین مردم بود.

 

مریمی که تا دیروز برای کاستن رنج مادرش در تامین زندگی با نگاهش تمنای بخشش و محبت از مردم را داشت، در نقش ستاره کوچولویی ظاهر شد که می خواست نورش را به همه انسانهای تنها بتاباند و به آنها کمک کند و با تمام وجود فریاد می زد که " من می توانم ابرهای سیاه را کنار بزنم".....

 "من به قدرت خودم ایمان دارم"....

 

روز افتتاحیه جشنواره تئاتر فرزندان مهر یکی از بهترین روزهای عمرم بود چرا که مریمی که هفت هشت ماه پیش در خیابان،نزدیک یک امامزاده ،مشغول کرایه دادن چادر پیداش کردم...،مریم کوچکی که به جای استراحت در خانه یا بازی کردن و تلویزیون دیدن مجبور بود بیرون کار کند و وقتی با او صحبت می کردم مدام من من می کرد و نگاهش را میدزدید،...

 آن روز روی صحنه درخشید.....درست مثل یک ستاره

 

برق چشمانش به من امید داد و دلگرمم ساخت...

و نگاه ترحم آمیز مرا به هزاران احسنت و آفرین تبدیل کرد....

 

آن روز ستاره کوچولوی من از پشت ابرهای سیاه  فقر و بدبختی بیرون آمد و درخشید و با تمام وجودش به من گفت که "می تواند"

 

گفت که اگر من و تویی باشیم که بخواهیم ابرهای سیاه و سنگین فراموشی و  بی تفاوتی و بی همتی را کنار بزنیم، همه ستاره کوچولو ها خواهند درخشید...

همه "فرزندان مهر"...

 

 

 

UP

 

 

خاطره آن شب قدر

 

شب نوزدهم ماه رمضان سال 1385 بود. تا پاسی از شب شارمین [1] از امام علی (ع) سخن می­گفت. یادم هست که می­گفت بارانِ امشب اشک علی است و حکایت تنهایی اوست در قیام به عدل و مهربانی.

شاید حدود یک ساعت به اذان صبح مانده بود که برخاستیم و خواستیم اگر برکتی و خیری به لطف نگاه علی بر جمع کوچک­مان نازل شده آن را با یکی از کوچه­های تنگ و تاریک شهر قسمت کنیم ... و اگر هم تا آن لحظه نعمت حضور علی نصیبمان نشده بود، خواستیم تا به واسطه قلب رنجور مردمان محروم آن کوچه­ها، قسمت خود را در شب قدرمان از مولایمان دریافت کنیم. از جمع اولیه حدود 20 نفر برای این کوچه­گردی عاشقانه ماندند. و شارمین عزیز گفت که امشب هرکس بیاید معجزه­­ای خواهد دید ... بگذار کم ایمانان پوزخند بزنند!

حدوداً 20 نفر بودیم. در یکی از مناطق جنوبی شهر از اتومبیل­ها پیاده شدیم. در کوچه­ها به دنبال جایی بودیم تا نماز صبح را به جماعت بخوانیم. به یکباره طنین اذان از بلندای بام خانه کوچکی برخاست، جانمازمان را که همان گونی­های پخش کوچه­گردان بود مقابل منزل مؤذن در کوچه پهن کردیم و از خودش خواستیم تا پیش­نماز ما باشد. در هوای گرگ و میش با سکوت رازگونه شب نماز صبح روشنی خواندیم. نماز که تمام شد دعا که کردیم ... پیش­نمازمان که داشت به منزل بازمی­گشت نامش را پرسیدیم.

آقا هادی پس از چند دقیقه با نوزادی در بغلش برگشت و گفت:« این پسر من است و هموفیلی دارد ... محبت می­کنید برایش دعا بخوانید؟» ...

می­دانستم که معجزه می­توانست همین باشد ... ما بی آن که بدانیم با دست نامرئی حق به منزلی آمده بودیم که بیماری داشت و شفا می­خواست... این معجزه روشنی بود ... اما ... آقا هادی گفت سال­هاست که بر پشت بام خانه­اش اذان می­گوید تا روزی عده­ای جوان مقابل منزلش نماز بگذارند!!! او حتی مهرهای بسته­بندی­شده هم برای ما از قبل آماده کرده بود!

... اینک به وضوح احساس می­کردیم که پاسخ مهربانانه خداوند هستیم به دعای خالصانه یک مرد!

 

ای کسانی که ایمان آورده­اید ... ! قدرت حق را ایمان بیاورید!

بگذار کم ایمانان پوزخند بزنند.

 

1- شارمین میمندی نژاد – مؤسس جمعیت امام علی (ع)

 

 

 

 

UP

 

 

 

:شماره حساب

(بانک ملت - شعبه هجرت)  حساب جام   57746894

(بانک تجارت - شعبه فلسطین)             299021890 

ارتباط با ما

نحوه همکاری

نقشه سایت

دفتر مرکزی:

 تهـــران - خیـابان آزادی - دانشگاه صنعـــتی شــــریف -

ساختمان شهید رضایی - اتاق 13    تلفـن: 66165825